تبليغاتX
بی انتها

بی انتها

داستان

این روزا یه حال و هوای دیگه دارم... خیلی خوشحالم و توی خونه یه جنب و جوش ِ حسابیه... آخه داداشم داره بعد از ۱۰ سال از استرالیا میاد که بهمون سربزنه... و احتمالا با همسرش میاد و ما یه عروسی هم افتادیم  ... بعد از مدتها توی خونه مون شادی واقعی رو دارم می بینم... همه خوشحالن... بیشتر از همه مامانم... و سخت سرگرم تهیه سوروسات عروسی پسر باقی مونده ش... امیدوارم این شادی همیشه توی خونه مون بمونه... حسی که من دارم یه حس ِ تازه نیست... من هم خوشحالم ولی خوشحالی من از جنس خوشحالی ِ دیگران نیست... یه جوری فقط حس ِ تازگی دارم... خیلی هیجان زده نیستم... اما خوبم... و امیدوارم همه  مون بتونیم از لحظاتی که داره میاد لذت ببریم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:14  توسط سوگند  | 

امشب از اون شبهاییه که دلم می خواد تا می تونم توی این صفحات سفید و بی گناه خالی شم... اونقدر بنویسم که دیگه هیچی توی دلم نمونه و اذیتم نکنه. نمی دونم چرا اینقدر امروز توی این حال و هوا بودم... شاید برای اینکه بعداز مدتها رفتم درکه و توی محیطی که مدتها فراموشش کرده بودم نفس کشیدم... یاد دوران دانشجوییم افتادم... گریزهای هرازگاهی از کلاس ها و رفتن به درکه یا گریز از کلاس برای یه لحظه توی پارک ِ جمشیدیه پیاده روی ... نمی دونم چی شدم اما از بعداز ظهر تا الان دلم بدجور گرفته... همون جا داشتم فکر میکردم که چقدر زود آدمها دوران ِ خوش ِ زندگیشونو فراموش می کنند و می افتند توی سرازیری ِ زندگی... همه مون تنهاییم و هیچ تلاشی برای با هم بودن نمی کنیم و هر لحظه بیشتر از قبل از تنهایی می ترسیم... همه مون احتیاج داریم به یه گوش واسه شنیدن و بعد اگه کسی پیدا بشه که گوش کنه به شدت عکس العمل نشون می دیم و اجازه نمی دیم خلوتمون رو صاحب بشه و بعد دوباره ترس و تکرار ِ تنهایی ... چرا اینطوری آدمها خودشونو زجر میدن؟ من حتی میون یه جمع ِ خوش و سرحال و شاد هم احساس تنهایی می کنم... حتی وقتی دستم بین چند تا انگشت ِ گرم و دلگرم کننده است هم احساس می کنم توی این دنیا تنهای تنهام... چی می شدکه آدم قرار نبود برای ابد تنهای تنهای باشه...!؟

امروز پس از مدتها رفتم توی جمعی که هیچ سنخیتی با من نداشت... بعد از مدتها رفتم میون یه سری آدم که شاید پس ِ چهره های بشاش و خندونشون یه عالم غم داشتن و اون دنیای پر از غم رو با اون شادی مصنوعی می پوشوندند... گاهی می تونستم از پس اون چشمای خیس از اشک(از فرط خنده) غم بزرگی رو ببینم که به زحمت می تونست پنهانش کنه...

خدایا چی می شد که من این حس ِ عمیق رو هیچ جایی نمیتونستم ببینم... چی میشد که فقط شادی میشدم و خنده های تصنعی جزئی از صورت ِ همیشگی من نبود!!...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:49  توسط سوگند  | 


>