تبليغاتX
بی انتها

بی انتها

داستان

ساعتها خیره ماندن به این صفحه ی جادویی، مغزم را مختل کرده ... گاهی فکر می کنم همه ی دنیای کوچکم را این صفحه و این وبلاگ کوچک پر کرده ... نگاهم را سراب ِ صفحه ی جادویی ِ کامپیوتر با خود می برد ... حالا دیگر آن بادبادک کوچک گم شده در میان آسمان بی انتهایم که تنها با کشش یه بند ِ نامرئی هدایت می شود ... کاش می دانستم که چه چیزی در این میان نگهم می دارد ... کدامین جمله ی فریبنده به ژرفایم می برد و چه حس ِ زیبایی از خود بی خودم می کند ... گاهی پریشان خاطر به این هجوم خیالات گوناگون می نگرم و بیش از پیش غرق در خود می شود ... کاش هدایت ِ نخ نامرئی به عهده ی خودم بود و هرگز نگاهم ره نمی گرفت ... نگاهم که به دور دستها گره می خورد دیگر به خود آمدنم از عهده خارج است ... و حالا آن زمان است ... که بی تاب لحظه های دور ِ دور می شوم ... لحظه هایی که از دستشان دادم و اکنون نیز ... کاش می دانستم راز ِ نهان ِ زندگی ِ انسانی ام را ... به خود آمده ام ... دست به زیر چانه چشم دوخته ام به ناکجاآبادِ صفحه نانوشته ی پست مطلب جدید ... چقدر خالی ام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:40  توسط سوگند  | 

این هفته جمعه قراره برای عقد ایرانی ِ برادرم یه جشن ِ عالی بگیریم... که البته مهمونهاش همه فامیل ِ درجه یک هستند... دعا می کنم همه چیز به خیر و خوشی تمام بشه...شما هم دعا کنین... خوشحالم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:15  توسط سوگند  | 


>